تبلیغات
دانلود رایگان نرم افزار،برنامه اندروید،تحقیق و مقاله، کانال تلگرام، دانلود فیلم،دانلود برنامه،مطالب علمی آموزشی، فال و طالع بینی - قضاوتهاى حضرت على (علیه السلام) - Judgments of Imam Ali (PBUH) (virtuous girl)
 
دانلود رایگان نرم افزار،برنامه اندروید،تحقیق و مقاله، کانال تلگرام، دانلود فیلم،دانلود برنامه،مطالب علمی آموزشی، فال و طالع بینی
درباره وبلاگ


وبلاگ تفریحی سرگرمی آموزشی پرنس
مطالب آموزشی در هر زمینه ای
دانلود رایگان نرم افزار و بازی
فال و طالع بینی
دانلود فیلم



perans1.mihanblog.com

کانال مذهبی تلگرام @hadis_40

مدیر وبلاگ : نوری
خدمات ویژه وبلاگ
مطالب اخیر
نویسندگان

قضاوتهاى حضرت على (علیه السلام)

1- دختر پاكدامن

از عمار یاسر نقل شده كه: روزى در مسجد اعظم كوفه در كنار منبر على (علیه السلام) نشسته بودیم ناگاه صداى غوغاى زیادى از درب مسجد بلند شد و خبر آوردند كه جمعى زنى را در هورج گذاشته و با شمشیر كشیده به گرد او صف زده‏اند و آن زن صدا مى‏زد: یا غیاث المستغیثین و یا امیرالمومنین اغثنى و به آنها اجازه ورود داده شد.

آنها با آن زن جلو منبر على (علیه السلام) نزدیك شدند، پیر مردى عرض كرد: یا على این دختر من است یكى از بزرگان عرب خواستگارى كرده حالا متوجه شدم كه آبستن است و او قسم مى‏خورد كه خلاف عفت از من صادر نشده و خون مرا بدون جهت نریزید، بلكه مرا پیش على (علیه السلام) ببرید او حكم كند، حضرت دستور دادند قابله آمد او پس از بررسى گفت: آبستن است، پس از این على (علیه السلام) فرمود: اى پیرمرد آیا تو از اهل فلان ده شام نیستى؟ گفت: چرا، فرمود: آیا در كوه شما برف پیدا مى‏شود؟ عرض كرد: آرى فرمود: كسى است قدرى از آن برف براى من بیاورد؟ گفت: كى قدرت دارد از دویست و پنجاه فرسخ راه برف حاضر كند؟ فرمود: من حاضر مى‏كنم دست مبارك را بالا برد و مردم دیدند كه دست حضرت از مسجد كوفه گذشت و برگشت در حالى كه قطعه برفى در دست بود، صداى الله اكبر مردم بلند شد.

حضرت دستور داد طشت پر از لجن آوردند و برف را روى آن گذاشتند، فرمود: زن را در گوشه مسجد كه نام آن مسجد بیت الطشت معروف است بردند و خیمه زدند و زن را روى آن نشانیدند بعد از ساعتى صداى تكبیر بلند شد، گفتند: یك كرم بزرگ از دختر بیرون آمد.

حضرت فرمود: این دختر در سن ده سالگى در جوى آب رفت و این كرم در رحم او داخل شد تا اینكه به این بزرگى گردیده و خیانتى از او سر نزده، خوب شد كه به من رساندید، خون او ریخته نشد.



Judgments of Imam Ali (PBUH)

1. virtuous girl

Ammar Yasir was quoted from that day at the Grand Mosque of Kufa in the pulpit Ali (as) sat up suddenly, the sound of chirping large mosque door and brought news that a woman in the group and with a drawn sword in his round lineup has been Hvrj and it was a female voice, O Ali to brush my cry and they were allowed to enter.

The woman in front of the pulpit with Ali (as) approached, the old man said: My daughter is a big one Arab or on this proposal has now realized that chastity is pregnant and he swore that I had not been issued and to shed blood without me, but me before Ali (as) he use his judgment, he ordered the midwives came to him after the study said, is pregnant, after Ali (PBUH) said: 'O thou man of the people Sham (Suria) is not it? Said: I am, said: Do you mountain snow to be found? Said: Yes, he said, it is so much snow for me to bring it? Said: Who has the power of two hundred and fifty milestone of the snow now? He said: I am now blessed hands raised and people saw that his hand over and return of the mosque of Kufa, while the piece was snowy hand, God is great, the people's voice rose.

He ordered a tub full of mud and snow they put on it, said the woman in the corner of the mosque, whose names were famous mosque and a tent was a bit Altsht and women recline on it after hours magnify the volume up, said: a big worm out of the girl.

He said the girl at the age of ten, he went on stream and the worm inside her womb until he had not betrayed the great and good that did me, his blood was shed.


 

2- سرى بریده در محراب

در كتب شیعه و سنى نقل شده كه: روزى عمر از براى نماز به مسجد النبى رفت دید یك جوانى سربریده در میان محراب گذاشته شده است، هر چه تفحص از قاتل نمودند چیزى به دست نیامد.

قصه را به على (علیه السلام) تذكر دادند آن حضرت فرمودند: قاتل فعلا معلوم نمى‏شود بروید مقتول را دفن نمایید، من بعدا قاتل را معرفى مى‏كنم بر حسب امر حضرت جنازه را دفن نمودند و در حدود سه ماه از این قضیه گذشت، باز عمر از براى نماز صبح رفت به مسجد دید بچه نوزاد در میان قنداق توى محراب گذاشته‏اند هر چه تفحص كردند مادرش معلوم نشد.

قضیه را به على (علیه السلام) تذكر دادند فرمود: بچه را به دایه بدهید شیر بدهد تا من مادر او را معرفى مى‏كنم، تا اینكه عید فطر رسید على (علیه السلام) به دایه فرمود: بچه را زینت دهید، فردا كه عید فطر است او را قنداق مى‏كنى و بر روى دست مى‏گیرى و در مصلى و در میان صفوف زنها گردش مى‏كنى تا اینكه زنى درشت اندام تا چشمش به این بچه مى‏افتند بى اختیار او را از تو مى‏گیرد و مى‏بوسد و اشكش بر جبین بچه جارى مى‏شود و مى‏گوید: آه براى تو اى بچه بى گناه و مظلوم و داد از پدر ظالم تو.

در این حال آن زن را بیاورید پیش من، دایه بر حسب دستور حضرت روز عید فطر بچه را در میان صفوف زنان گردش مى‏داد آن زن آمد بچه را بوسید و گفت: اى بچه بى گناه و مظلوم و داد از پدر ظالم تو، گرفت بچه را و گریه كرد در این هنگام دست او را گرفت و گفت: حضرت على (علیه السلام) تو را خاسته، آن زن گلوبندى طلا به او داد و گفت: مرا رها كنید، او را رها كرد و آمد پیش على (علیه السلام) گفت: من كسى را ندیدم.

فرمود دروغ مى‏گوى، هر چه گفته‏ام درست است ولكن تو گلوبند گرفتى و او را رها كردى، خواست او را تادیب كند، از او وساطت كردند، رها كرد و فرمود: دیگر به آن زن پیدا نمى‏كنى تا سال آینده و حالا بچه راببرید، سال دیگر دو روز به عید فطر مانده بیاورید پیش من، بچه را بردند.

سال آینده روز معین آوردند، على (علیه السلام) مثل گذشته دستور فرمود: كه در میان صفها زنى مى‏آید از تو بچه را مى‏گیرد و مى‏بوسد و حرف‏هاى سال گذشته را به زبان جارى مى‏كند و آن زن را پیش من بیاورید، اگر این دفعه نیاورید تو را عقوبت سخت خواهم كرد، دایه طبق فرمان حضرت آن بچه را از دست این زن گرفت، بوسه زد زن را آورد پیش حضرت على (علیه السلام) فرمود: به چه جهت این بچه را از دست این زن گرفتى و بوسیدى و گریه كردى؟

گفت: او را زیبا دیدم، فرمود: چرا گریه كردى؟ دلم سوخت بحال او كه پدر و مادر ندارد.

حضرت فرمود: كسى به تو نگفته از كجا مى‏دانید، زن ساكت شد ناچار اقرار كرد كه این طفل مال من است، چون بعد از یكسال دیدم طاقت نیاوردم.

حضرت فرمود: چرا در مسجد گذاشته بودى تا پدر او را معرفى نكنى تو را رها نمى‏كنم و من از اوضاع شما باخبرم لكن خودت باید داستان خود را نقل كنى، گت: ناچارم بگویم، من دختر مردى از انصار مى‏باشم و پدرم در یكى از جنگهاى اسلامى شهید شد و مادر هم ندارم، لذا از تنهایى شب و روز گریه مى‏كردم تا اینكه یك روزى زن مقدسه وارد منزل من شد و از حال من آگاه شد، خیلى گریه كرد و گفت: تو را تنها نمى‏گذارم و من مادر تو هستم.

مدتى شب و روز پیش من بود مثل این زن در تقوى ندیده بودم، تا روزى مى‏خواست حمام برود، به من گفت: نور چشم من اگر مى‏ترسى و تنها هستى من دخترى به سن تو دارم پیش تو مى‏آورم، من هم قبول كردم وقتى كه آورد درب حیاط را به روى ما بست كه كسى وارد نشود.

چون زن رفت و این دختر چادر را از سرش برداشت دیدم یك مرد جوانى است و دست بى‏عفتى به طرف من دراز كرد و هر چه قسم دادم فایده نكرد تا اینكه خواسته خود را عملى كرد و بسیار من ناراحت شدم و صبر كردم تا این جوان خوابید سرش را از بدن جدا كردم و جنازه او را در محراب مسجد گذاشتم و این بچه از او است، آوردم در محراب گذاشتم كه تلف نشود، پس از یكسال او را دیدم طاقت نیاوردم و لذا او را بغل گرفتم و بوسیدم.

حضرت على (علیه السلام) فرمودند: زن را به من نشان بدهید، زن را آوردند حضرت او را تعزیر كرد.





نوع مطلب :
برچسب ها : قضاوتهاى حضرت على (علیه السلام)، Judgments of Imam Ali (PBUH)، virtuous girl، shia، imam ali،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :