تبلیغات
دانلود رایگان نرم افزار،برنامه اندروید،تحقیق و مقاله، کانال تلگرام، دانلود فیلم،دانلود برنامه،مطالب علمی آموزشی، فال و طالع بینی - دادرسى حضرت على (علیه السلام) قضیه كنیز و قصاب
 
دانلود رایگان نرم افزار،برنامه اندروید،تحقیق و مقاله، کانال تلگرام، دانلود فیلم،دانلود برنامه،مطالب علمی آموزشی، فال و طالع بینی
درباره وبلاگ


وبلاگ تفریحی سرگرمی آموزشی پرنس
مطالب آموزشی در هر زمینه ای
دانلود رایگان نرم افزار و بازی
فال و طالع بینی
دانلود فیلم



perans1.mihanblog.com

کانال مذهبی تلگرام @hadis_40

مدیر وبلاگ : نوری
خدمات ویژه وبلاگ
مطالب اخیر
نویسندگان

دادرسى حضرت على (علیه السلام) قضیه كنیز و قصاب

نقل شده كه روزى حضرت امام على (علیه السلام) از كوفه مى‏گذشت دیدند كنیزى گریه مى‏كند از سبب گریه او پرسیدند؟ عرض كرد: خانمى دارم كه گوشت براى او خریده‏ام قبول نكرد، بردم پس دادم تا سه مرتبه خریده‏ام پس دادم مرتبه سوم كه آمدم گوشت را عوض كنم، قصاب به من تندى كرد و گفت: به مولاى متقیان قسم اگر مرتبه دیگر پس بیاورى قبول نمى‏كنم، وقتى پیش خانمم رفتم گوشت را قبول نكرد و قسم خورد اگر بار دیگر گوشت بد آوردى تو را اذیت مى‏كنم الان نه مى‏توانم نزد قصاب بروم و نه مى‏توانم پیش خانمم بروم مانده‏ام سرگردان.

حضرت فرمود: بیا برویم من شفیع تو مى‏شوم، پیش هر كدام كه مى‏خواهى، گفت: اگر پیش خانمم برویم ترس از اذیت او را دارم كه چرا شفیع برده‏ام، مى‏رویم نزد قصاب، حضرت به اتفاق كنیز آمدند پیش قصاب و آن مرد از شیعیان خالص حضرت امیر المومنین بود كه از شهر مدائن از اهل و عیال خود صرف نظر كرده بود و آمده بود در كوفه كه خدمت آن حضرت برسد وقتى وارد شد، حضرت امیر به جهاد تشریف برده بود و آن مرد همانجا ماند و مشغول قصابى شد و منتظر بود كه حضرت از جهاد برگردد و حضرت را نمى‏شناخت، حضرت با كنیز پیش آمد.

فرمود: آیا شنیده‏اى كه خداوند دوست دارد كسى را كه قلب مومن را شاد نماید، این دفعه هم این گوشت را براى این زن عوض كن، گفت: اى جوان عرب این مرتبه چهارم است گوشت را پس مى‏آورد و قسم خوردم كه دیگر پس نگیرم، حضرت فرمود: من متعهدم كه خداوند در مخالفت این قسم بر تو غضب نكند، آن قصاب دست خود را به سینه آن حضرت زد كه دور شو از در دكان من قبول نمى‏كنم حرف تو را، حضرت هیچ چیزى نفرمود سر به زیر انداخت به كنیز فرمود: بیا برویم پیش خانمت شاید شفاعت مرا قبول كند.

همین كه به در خانه رسیدند در زدند خانم او زوجه احمد بن الحسن الكوفى بود آمد پشت در، همین كه چشمش به صورت مبارك آن حضرت افتاد خود را به قدمهاى آن حضرت انداخت، حضرت فرمود: اى زن آیا شنیده‏اى كه در جهنم یك وادى است كه او را غضبان مى‏گویند و جاى كسى است كه ستم كند بر غلام و كنیز خود؟ آیا این كنیز را بس نیست كه باید بندگى دو نفر را بنماید یكى خداوند را یكى هم مخلوق را؟ عرض كرد: اى مولاى من جان من فداى قدم مبارك شما باشد من او را بخشیدم به شما فرمود: من هم او را آزاد كردم.

بعد عرض كرد: اى مولاى من توقع دارم منزل ما را به قدوم مبارك منور فرمایید و قدرى رطب میل فرمایید.

حضرت وارد شدند در این اثنا زوجه حسن زوجه حسن كوفى آمد گفت: اى احمد بن حسن كوفى بشارت باد تو را كه مولا على (علیه السلام) به خانه ما تشریف آورده به شفاعت كنیز، گفت: آن حضرت را خوشحال كردى؟

گفت: بلى كنیز را به آن حضرت بخشیدم، من هم در عوض این كار تمام باغات و بوستان خودم را به تو بخشیدم، همه اینها را مالك شد، آن حضرت مشغول شد به میل كردن رطب، وقت نماز ظهر شد، برخاست تشریف آورد در مسجد از آن طرف حذیفه در مسجد منتظر آن حضرت بود براى نماز جماعت وقتى دید آن حضرت دیر كرد برخاست رفت در دكان آن قصابى كه امیرالمومنین (علیه السلام) آنجا بود، گفت: امیر المومنین كجا رفت؟

گفت: من كجا و این بزرگوار كجا است، من از مدائن تا اینجا آمده‏ام خدمت آن حضرت برسم و هنوز نائل نشده‏ام به زیارت وجود مباركش قدرى هم عطر براى آن حضرت آورده‏ام مى‏خواهم روز جمعه بروم خدمتش برسم.

حذیفه گفت: همان جوان كه آمد براى شفاعت آن كنیز امیر المومنین بود، گفت: واى بر من چه لباسى داشت؟ گفت: پشمى كه با لیف خرما وصله زده، آن قصاب به وحشت و اضطراب تمام دوید، فریاد كرد اى واى بر بدبختى من، فقرا را جمع كرد و تمام گوشت‏ها را با سایر اموالش میان آنها قسمت كرد، بعد دست خود را مخاطب كرد و گفت: من نمى‏خواهم دستى را كه نسبت به آقاى خود به خلاف ادب دراز شده باشد، دستش را روى تخته گذارد و با ساطور قصابى آن قدر زد تا دست خود را قطع كرد و دست بریده را برداشت و خود را با كمال ضعف كشید انداخت زیر طاقى و در خون خود مى‏غلطید و گریه مى‏كرد مردم اطرافش جمع شدند.

حضرت امام حسن (علیه السلام) مى‏فرماید: وقتى پدرم از نماز فارغ شد، دیدم رنگ مباركش تغییر كرده و به من فرمود: اى حسن برخیز كه دوست من دستش را در راه من قطع كرده این عبا را بردار و برو بر سر او بینداز و او را بیاور نزد من، آن جوان افتاده بود به خون خود مى‏غلطید دید جوانى نورانى رسید، گفتند: این حسن بن على (علیه السلام) است آن قصاب خود را به پاى آن حضرت انداخت، آن بزرگوار هم عبا را سر او انداخت و بشارت مرحمت آن حضرت را به او دادند و فرمودند: پدرم تو را طلبیده، عرض كرد: لیتنى كنت عمیا كاش كور شده بودم، به چه نظر به آن حضرت نمایم، برخاست با كمال ضعف آمد دید كه على (علیه السلام) گویا منتظر او است، حضرت قصاب را در بر گرفت و فرمود: اى جوان چرا دست خود را قطع كردى؟ محزون مباش بخدا قسم همان وقت كه دست بر سینه من زدى براى تو استغفار نمودم، بعد دست او را به جاى خود گذاشت، آب دهان مبارك بر او مالیدند و دعا فرمودند فورا دستش خوب شد مثل روز اول، (جانم فداى تو اى امیر المومنین اى مولاى من راضى نشدى دست یكى از دوستان تو را یك ساعت از بدن جدا شود و یا جدا ببینى پس كجا بودى روز عاشورا كه دستهاى عباس را براى یك مشك آب از بدن جدا كردند)،



اى آنكه تو مه اى گورى                     باز از جام كبر مغرورى
زن و فرزند و مال و قدرت و زور             همه یار تواند تا لب گور
آنچنان زى كه چون روى زین خاك         همه باشند بهر تو غمناك
باغ سر سبز همچو شب                   سیاه و ظلمانى شد






نوع مطلب :
برچسب ها : دادرسى حضرت على (علیه السلام) قضیه كنیز و قصاب،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :